تبليغاتX
وبلاگ گردی

وبلاگ گردی

گفتنی ها کم نیست

ناسلامتی اسم این وبلاگ، "وبلاگ‌گردی" است؛ این رسم مروت نیست که خوانندگانش گردشی در وبلاگستان نکنند! تصمیم‌دارم چند‌روز یک‌بار "تور وبلاگ‌گردی" برگزارکنم؛ شما هم با من بیایید:

اولین وبلاگ‌نویس فارسی، سلمان، در هفتمین سال‌گرد وبلاگش دغدغه‌ی "پرت‌وپلا‌نبودن" دارد:

"گاهی پرت و پلا بودن خودم را اين طور خلاصه می کنم: "با کامپيوتر و صفحه کليدی که فارسی نداره، به زبانی که در طول روز به ندرت باهاش سر و کار دارم، در مورد مسائلی که به طور دقيق در جريانشون نيستم، برای مخاطبی که دغدغه هايی ديگه داره مطلب می نويسم!" اين اواخر و بعد از گذراندن هزارمين روز مهاجرت، اين احساس تشديد هم شده: به ايران که می رم خيلی چيزها را نمی فهمم. هيچ کدام از اين تغييرات برای من قابل هضم نيست ...

بيشتر فکر می کنم ... آيا ما پرت و پلا هستيم؟ به ظاهر همگی در مورد ايران می نويسيم. به لطف اينترنت زودتر از ايرانيان داخل ايران خبرها را می شنويم و به لطف اينترنت دقيقتر از اونها تحليلهای ايران را دنبال می کنيم. اما نکنه اشتباهی رخ داده؟ آيا می تونيم بدون اينکه در جريان مطالب گوشيها و برنامه های تلويزيونی اونها باشيم در مورد دغدغه ها و خوب و بد اونها بنويسيم؟ نکنه جای سوژه و ابژه عوض شده؟ نکنه "خبرهای ايران" جای "دغدغه های مردم ايران" را گرفته؟ نکنه ملاک اهميت يک مطلب برای ما تعداد تکرار اون خبر در گوگل و سی ان ان و نه تاکسی و مهمانی شده؟

"دوری زياد" و "نزديکی زياد" اين پرت و پلا بودن را تشديد کرده. به دليل شرايط زمانه، اگر دور از ايران هستيم بسيار دور و اگر در ايران هستيم به اون بسيار نزدیک هستيم. فرصت ديدن شرايط سمت ديگر، بسيار کم و کوتاه است و هيچ چيز به اندازه دوری زياد و نزديکی زياد برای ديدن درست حقيقت آزار دهنده نيست."

انار‌خانم هم در روز سال‌گرد تولدش در افکارش غرق‌است:

"یک چند روزیه که به جای جدیدی رسیده ام. فهمیده ام که دون شانم میدانستم قبول کنم که نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم...از وقتی این رو فهمیده ام به طرز عجیبی با این واقعیت کنار اومده ام که نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم و برام دیگه بار نیست...دیگه لازم نیست هربار که سئوالش پیش میاد یه جوابی براش داشته باشم و واسه همین انقدر احساس آزادی بیشتری میکنم که مدتهاست نداشتم...

سکوت کرده ام. مدتیه حرف نمیزنم و فقط گوش میدم. قرار شده من شنونده باشم و خودم از درون گوینده. میخوام نشنوم هرچی که بقیه میگن...داره توی ذهنم سکوت میشه که خیلی خوبه چون بین من و خودم دیگه صدا به صدا نمیرسید انقدر شلوغ بود."

عبدی کلانتری در نیلگونش رندی‌می‌کند:

"...اين‌ها بودند عناصرِ زيباشناسيِ مدرنيستيِ هنرمند بزرگي که درک آثارش ــ  همچون بسياري از تجارب زيباشناختي ديگر در عرصه هاي فيلم، موسيقي، رقص، و ساير هنرهاي بصري ــ از نسل جوان ايراني دريغ شد. مدرنيسم تنها در زمينهء تجربهء زيستهء جامعهء باز و آزادِ شهري قابل درک است ، نه در پستوي خانهء شهروندي ترس‌خورده که دزدانه يک ويدئوي قاچاق را نگاه مي کند."

فقط فکرش را بکنید که احمد سمایی، وبلاگی‌تر می‌نوشت و زودتر آپ‌دیت‌می‌کرد، فکرش هم خوشایند است!

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 20:19  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
1- امروز کتاب "دولت و جامعه در ایران" اثر محمدعلی همایون کاتوزیان (نشر مرکز) را تمام‌کردم. موضوعش کاربست چهارده نظریه‌ی دکتر کاتوزیان در زمینه‌ی دولت و جامعه در ایران، در مورد ایران در فاصله‌ی سال‌های 1275 تا 1320است. به‌نظرم کتاب نسبتاً خوبی آمد.
2- نمی‌دانم چرا در وبلاگستان، کتاب تقریباً همیشه به "رمان" یا "داستان کوتاه" معنا‌می‌شود. برای من که تا حالا خواندن داستان کشش زیادی نداشته‌است و بیش‌تر کتاب‌هایی که خوانده‌ام و می‌خوانم در موضوعاتی به‌جز داستان نوشته‌شده‌اند. کتاب‌های داستانی که خوانده‌ام انگشت‌شمارند. این‌ها را یادم‌می‌آید: شازده‌کوچولو، قلعه حیوانات، 1984، بیگانه، بوف کور، سمفونی مردگان، مدیر مدرسه، چراغ‌ها را من خاموش‌می‌کنم، عادت‌می‌کنیم و چند داستان کوتاه مثل گیله‌مرد.
به جایش تا دل‌تان بخواهد کتاب‌هایی که موضوعات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و تاریخی دارند را دوست‌دارم. نمی‌دانم من غیرطبیعی‌ام یا تصادفاً اهل وبلاگستان بیش‌تر علاقه به ادبیات داستانی دارند تا حوزه‌ی روشن‌فکری؟
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 20:26  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
گمانم وبلاگ نویسی بعد از کار در معدن سخت ترین مشاغل دنیا باشد! نوشتن‌اش یک بدبختی‌است و ننوشتن‌اش هم یک بدبختی... اما خوش‌بختانه بدبختی شیرینی‌است، طعم انگور‌سیاه دارد.
همین دور و بر‌ها بودم با مشغله‌های پایان‌ناپذیر زندگی. صد‌بار پیش‌آمد که دلم‌می‌خواست مطلبی که به ذهنم رسیده‌بود را بنویسم و منتشر‌کنم، ولی نشد. امشب دیدم اگر الآن چیزی ننویسم دیگر باید أشهد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را بخوانم و مگر آدم دلش‌می‌آید؟! کجا پیدا‌می‌کنم چنین جایی را؟؛ کجا؟
وبلاگ‌خوانی‌ام خیلی منظم‌تر‌است. مطمئن‌باشید که وبلاگ شما را هم خوانده‌ام. خیلی از وبلاگ‌ها را از طریق گوگل‌ریدر در فاصله‌های زمانی که پیش‌می‌آید می‌خوانم.
به وبلاگ خودم که نگاه‌می‌کنم این اواخر بیش‌تر رنگ سیاسی گرفته‌است، رنگ قهوه‌ای سیاست. کی‌می‌شود که از رنگ خاکستری فلسفه بنویسم، یا از رنگ صورتی شعر، و یا از قرمز عشق؟؛ کی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 21:3  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فعلاً
تولدم مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:47  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin