تبليغاتX
وبلاگ گردی

وبلاگ گردی

گفتنی ها کم نیست

بهار آمد و شمشادها جوان‌شده‌اند

پرندگان مهاجر ترانه‌خوان شده‌اند

خواهرم دارد هفت‌سین درست‌می‌کند، برادرم تخم‌مرغ نقاشی‌می‌کند، پدرم رفته تا مادربزرگم را به خانه‌مان بیاورد که شب عیدی تنها نباشد و دور هم باشیم، مادرم هم شام شب عید را تدارک‌می‌بیند.

از میان آداب و رسوم مختلف، فقط جشن نوروز را دوست‌دارم، می‌فهمم و برگزار‌می‌کنم. نه چارشنبه‌سوری و شب یلدا، نه عاشورا و عید فطر، نه کریسمس و والنتاین و... فقط نوروز.

تا روز چهاردهم سر کار نمی‌روم. برنامه‌ام برای روزهای تعطیلی، چند مورد خرید، اصفهان‌گردی، چند مسافرت یک‌روزه، کتاب‌خوانی،  وبلاگ‌گردی و دید‌و‌بازدید‌های نوروزی است والبته  بودن در کنار خانواده. مطابق عادت هر‌ساله در روزهای پایانی سال، دستاوردهای سالی که گذشت را در دفتر مخصوصم ثبت‌کردم و برای سه‌ماهه‌ی نخست سال هم پیش‌نویس برنامه‌ها و جهت‌گیری‌هایم را نوشتم که باید بازنگری و نهایی‌اش‌کنم.

امیدوارم سال هشتاد‌و‌شش، برای سرزمین‌مان سال آزادی، صلح، عدالت و عقلانیت باشد. برای وبلاگستان فارسی هم، سالی پر‌رونق و پرنشاط و کم‌فیل‌‌طر(!) را آرزو‌می‌کنم.

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده تنگ‌دل نباید‌بود

وز گذشته نکرد‌باید یاد

نیک‌بخت آن که او بداد و بخورد

شور‌بخت آن‌که او نخورد و نداد

باد و ابرست این جهانِ فسوس

باده پیش‌آر، هر‌چه بادا باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 17:0  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱- الف) قطعنامه‌های شورای امنیت ورق‌پاره‌هایی بیش نیستند و تأثیری ندارند. شورای امنیت هم اعتبار و آبرویی ندارد.

ب) رئیس‌دولت از قصد خود برای شرکت در جلسه‌ی آتی شورای امنیت سخن‌می‌گوید و سخن‌گوی دولت از این ابتکار به وجد‌می‌آید!

۲- الف) مطابق  اصل ۴۴ قانون اساسی  "کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانک‌ها، بیمه‌ها، تأمین نیرو، شبکه‌های آب‌رسانی، رادیو تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتی‌رانی، راه، راه‌آهن و مانند این‌ها در اختیار دولت هستند"

ب) سیاست‌های کلی این اصل به‌این‌صورت ابلاغ شد که این‌ها در اختیار دولت نباشند! فقط یک نکته‌ی کوچولو و آن این‌که در این میان رادیو و تلویزیون از قلم افتاده‌است!

۳- الف)  تجمعات معلمان در اواخر دولت خاتمی و در آستانه‌ی تشکیل مجلس هفتم، به‌صورت گسترده و بی‌سابقه‌ای از صدا و سیما و سایر رسانه‌های هم‌سو پوشش‌داده‌شد و حتی در برنامه‌ی گفتگوی ویژه‌ی خبری با مسئولان کانون صنفی معلمان مصاحبه‌شد. نمایندگان مجلس هفتم در اواخر دولت خاتمی و در آستانه‌ی تشکیل دولت نهم، در مصاحبه‌های متعدد از تعلل دولت در زمینه‌ی ارسال لایحه‌ی نظام پرداخت هماهنگ (موسوم به مدیریت خدمات کشوری) انتفاد می‌کردند.

ب) تجمعات اخیر معلمان حتی ثانیه‌ای هم از پوشش خبری تلویزیونی بر‌خوردار‌نشد و مسئولان کانون صنفی معلمان نیز در جریان این اعتراضات صنفی دستگیر‌شدند. در سومین سال مجلس هفتم و دومین سال دولت نهم، لایحه‌ی نظام پرداخت هماهنگ ابتدا از سوی دولت باز‌پس‌گرفته‌شد و در نهایت وعده‌داده‌شد که درسال ۸۶ (سال برگزاری انتخابات مجلس هشتم) مورد تصویب‌قرار‌گیرد!

۴- الف) گاه‌و‌بی‌گاه دیگ غیرت دینی مؤمنین ‌جوش‌می‌آمد. تعطیلی حوزه‌ها و کفن‌پوشی‌ها مرتب به‌راه بود. یک‌روز آغاجری باید اعدام‌می‌شد و یک‌روز مهاجرانی کتک‌می‌خورد. کاریکاتوریست دانمارکی پرچم کشورش را پالان خر کرده‌ و پاپ هم‌دست استکبار جهانی شده‌بود.

ب) رئیس‌دولت به بوش نامه‌می‌نوشت و زنان را به استادیوم‌ها فرا‌می‌خواند. رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردش‌گری در مجالس رقص حاضر بود و در آزمون معلمان سؤالات موهن طراحی‌می‌شد. اما دیگ غیرت جوش نمی‌آمد. گمانم زیرش خاموش‌بود!

۵-  الف) مجلس، هم‌گام با دولت، نرخ سود بانک‌ها را به ۱۴‌درصد تقلیل‌داد. بودجه‌ی فوق انبساطی را تصویب‌کرد و خلاف وعده‌ها، متمم‌های پی‌در‌پی دولت را هم به‌دیده‌ی منت‌گذاشت.

ب) نمایندگان وقتی آش دست‌پخت خودشان شورشده‌بود، فریاد‌زدند :"آبی بر آتش قیمت مسکن بپاشید"، "گوچه کیلویی خدا تومنه" و...!

۶- الف) آمریکای جهان‌خوار به افغانستان حمله‌کرده‌بود و ایران نوع‌دوست به دلایلی می‌خواست هم‌دردی خود را (و هم‌راهی خود را!) ثابت‌کند. تلویزیون با پخش آهنگ‌های سوزناک افغانی  و تصاویر دردناک  زندگی در افغانستان، مردم را به کمک به هم‌دینانِ کشور دوست و برادر، تشویق‌می‌کرد.

ب) دولت آمریکایی در افغانستان تشکیل‌شد. دیگر از آهنگ‌های غم‌بار و تصاویر محنت‌بار هم‌دینان و هم‌وطنان قدیمی خبری نبود، گاه و بی‌گاه البته تلویزیون و روزنامه‌اش، مصرانه اخراج آنان را می‌خواست!

ده‌ها مورد دیگر در ذهنم هست، اما مثنوی هفتاد من کاغذ‌شود. "گفتنی‌ها کم نیست"! چند‌تا هم شما اضافه‌کنید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 19:35  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 یادم هست که چندی پیش در خبرها آمده‌بود مردم مغولستان مراسم یادبودی برای چنگیز‌خان مغول گرفته‌اند . خوانندگان در کامنت‌دونی سایت‌های خبری احساس تعجب و انزجار خود را از این‌کار اعلام‌کرده‌بودند و برخی حتی گفته‌بودند این‌ها هیچ افتخاری که ندارند به چنگیز افتخار‌می‌کنند و آن را از وحشی‌گری این قوم دانسته‌بودند. سؤال من این است که این آقایان و هم‌فکران‌شان تا حالا مشهد نرفته‌اند؟ نادریه را ندیده‌اند که چه عظمتی دارد و چه زواری؟!! فرق نادرشاه با چنگیز چه بود؟ جالب است که به تصریح مورخان اوخودش  ادعا می‌کرد که با چنگیز یا تیمور لنگ نسبتی دارد. مردی که کودکی هفت‌ماهه را شاه‌کرد و پس از محاصره‌ی بغداد- که در آن بیش از هزاران نفر از قحطی مردند- و شکست در آن، در یک مجلس فرمایشی با ارعاب، خود را به شاهی رسانید. به‌منظور غارت و چپاول -نادر در جوانی به دزدی و راه‌زنی مشغول بود-  به هندوستان و داغستان و... لشکر‌کشید، از کله‌های کشتگان منار بر‌پا‌نمود و فرزندان خود را کور کرد.

 مردم کشوری که این آدم قهرمان ملی‌شان شده است و برای‌اش آرام‌گاه نادریه را ساخته‌اند و پس از امام هشتم به زیارت  آن می‌پردازند، چرا انتظار‌دارند که فیلم ۳۰۰ را دیگران نسازند؟ مردم کشوری که با وجود فیلم‌ها و سریال‌هایی که راجع به اولیای عرب خود ساخته‌اند، حتی یک فیلم به‌درد‌بخور راجع به تاریخ و تمدن باستانی خود نساخته‌اند، از بیگانه چه‌ انتظاری دارند؟ می‌گویند چرا ترکیه مولانای ما را دزدیده‌است! مولوی را ترکیه جهانی کرده و حق دارد که چنین‌کند که می‌کند، شما چه کرده‌اید؟ اگر رضاشاه آرام‌گاهی برای حافظ نساخته‌بود، وضعیتش معلوم است که چگونه می‌بود. چیزی که در دوران اخیر به حافظیه اضافه‌شده، یک قهوه‌خانه است که در آن قلیان دود‌می‌کنند!!

 با همه‌ی این‌ها مایلم نکته‌ای را نیز اضافه‌کنم: ایران باستان چندان ربطی به ایران امروز ندارد. فخرها و ننگ‌های آن نیز ربطی به ما ندارد. ایران باستان تمدنی بود مانند تمدن روم یا امپراطوری عثمانی که معادل  با کشورهای ایتالیا و ترکیه‌ی امروزی نیستند؛ چرا که آن تمدن‌های باستانی دچار فروپاشی‌گردیده‌ و در خاک آن‌ها کشورهای متعدد و اقوام گوناگونی مستقر‌شده‌اند. ایران باستان نیز امپراطوری‌یی بود که بارها دچار فروپاشی‌شد و ایران امروز گوشه‌ای از آن سرزمین است، همان‌طور که افغانستان، عراق یا کشورهای استقلال‌یافته‌ی شمالی. مشکل این است که بر‌خلاف روم و عثمانی، ایران باستان با ایران امروزی اشتراک لفظی دارد و به‌همین دلیل متعد بد‌فهمی‌هایی از‌این‌دست است. بیایید ایران باستان را به نامی دیگر مثلاً پرشیا بخوانیم، در‌این‌صورت باید‌گفت: سپاه خشایارشا، سپاه پرشیا بود، مولوی اهل پرشیا بود، کوروش پادشاه پرشیا بود و... پرشیا تمدنی بود که دوران قدرت و عظمتش، عظمت نظامی و قدرت کشورگشایی بود و دوران فترت و انحطاطش‌ روزگار دین و شعر و ایران امروز، کشوری است عقب‌مانده و استبداد‌زده که خلیج فارسش، نه خلیج عرب که خلیج آمریکاست، دینش جمکران شده‌است و دیوان‌های شعرش، تابوت‌های کاغذین!

بمب‌گذاران عزیز! خداداد ، نيمای و پندار عزيز! شما را دوست‌می‌دارم، اما بمب‌های‌تان را نه! انگیزه‌ی‌تان را درک‌می‌کنم اما کنار‌تان را  ترک.  تجلیل از شکوه هویت پوشالی برساخته‌ی شووینیست‌های قرنی که گذشت، را رها‌کنید و به تحلیل روی‌آورید. تحلیل کنید بی‌شکوهی امروز و اشتباه‌های دیروز‌های‌مان را. بمب‌گذاری کنیم، اما انتحاری! از پیله‌ی هویتی که وجود نداشته و ندارد، بیرون‌بیاییم تا بتوانییم‌پرواز‌کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 22:55  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من نیز با برخی هم‌عقیده‌ام که اتفاقات اخیر،  انحرافی در جنبش زنان است. چرا که به آرمان‌های این جنبش هیچ خدمتی نمی‌کند و بلکه صریح‌تر بگویم خیانتی است به آن‌ها. چه بخواهیم چه نخواهیم، در وضعیت سیاسی موجود کشور، تجمع مسالمت‌آمیز هم عملی غیر‌مسالمت‌آمیز تعبیر‌می‌شود. فعالان حقوق زنان با درک وضعیت برزخی -و گاه دوزخی- موجود، بایستی هیجان را کم و تدبیر و آینده‌نگری را افزون‌کنند. باید از تبدیل‌شدن "جنبش زنان" به "شورش زنان" به‌شدت پرهیز‌کنند. اگر آرمان این جنبش رفع همه‌ی اقسام تبعیض‌های جنسیتی است، راهبرد متناسب آگاه‌سازی جامعه نسبت به این تبعیض‌ها و فعالیت در جهت ترغیب صاحبان قدرت و فشار بر آن‌ها در جهت رفع این تبعیض‌هاست. چنان‌که پیداست راهبرد نخست اقدامی فرهنگی است که مخاطب آن جامعه و راهبرد دوم فعالیتی اجتماعی است که مخاطبش صاحبان قدرت‌اند. طغیان و تجمع، اقدام فرهنگی را به عملی سیاسی و پوپولیستی بدل‌می‌کند و راه گفت‌و‌گو وتعامل با صاحبان قدرت را می‌بندد، بنابراین چنین روش‌هایی متناسب با راهبردهای جنبش نیستند؛ در‌حالی‌که مثلاً تدوین و ترویج منشور زنان ایرانی با آن متناسب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 18:1  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خدا هیچ وبلاگ‌نویسی را شرمنده‌ي خوانندگانش نکند! آن‌هم وبلاگ‌نویسی که شعارش این است که : "گفتنی‌ها کم نیست". چرا مدتی این مثنوی تأخیر شد؟ البته دلایلی دارد، دلایلی شخصی و غیرشخصی. مرض وبلاگ‌ننویسی من هم از اوایل زمستان و آن جریان شب یلدا شروع‌شد و ادامه‌یافت. خب، آدم وقتی ببیند، در روزهایی که هیچ مطلبی نمی‌نویسد، تعداد ویزیتورها نسبت به قبل تفاوت معناداری نمی‌کند، دیگر برایش انگیزه می‌ماند؟! خداییش بعضی مطالبی که در این وبلاگ منتشر‌کرده‌ام با هر معیاری جزء مطالب خوب یا دست‌کم قابل قبول وبلاگستان بوده، اما هیچ بازخورد به‌درد‌بخوری نداشته‌ام. اما امشب دیدم که اگر همین الان چیزی ننویسم دیگر نخواهم‌نوشت. این شد که این شقشقیه (!) را نوشتم. البته در این مدت وبلاگ‌گردی‌ام به‌طور مستمر ادامه‌داشته‌است و حتی با هوا‌کردن فیل‌ها (فیلطر‌شکنی) مطالب شما را خوانده‌ام. حالا هم نمی‌دان اصلاً کسی این‌جا را می‌خواند یا دارم با خودم حرف‌می‌زنم؟! منظورم از خواندن، خواندن است‌ها! نه این‌که از موتورهای جست‌و‌جو اشتباهی به این‌جا آمده‌ و لعنتی هم مرا فرستاده‌باشید! آیا کسی هست که مرا بخواند؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 19:8  توسط فرهاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin