خیلیها مثل امین و آرش حرف دلشان ایناست که شرط لازم معنادار دانستن دنیا، دینداری و دینباوری است. من برعکس معتقدم دینباوری نه شرط لازم است و نه شرط کافی. چرا؟
۱- دو چیز را باید ازهم جداکرد: معناداری دنیا (جهان هستی) و معناداری زندگی انسان. دنیا مجموعهای از بازیها (Game) و فرآیندهای بیمعنا و تصادفی است که از مجموعهی این بینظمی و بیمعنایی هم معنایی آفریدهنشدهاست. هیچکس نمیتواند ادعای اثباتپذیر یا ابطالپذیری مبنی بر معناداری و هدفمندی جهانِ هستی ارائهکند. شرور بیمعنای دنیا همچون جنگ و فقر و ویرانی، هر معنایی را به ریشخند میگیرند.
اما زندگی انسانها البته میتواند معنادار یا بیمعنا باشد و معنایش هم به تعداد افراد انسانی متفاوت. کسی که در زندگی هدفیدارد (مثلاً قهرمان وزنهبرداری، یا پدر خوبی شدن، یا رسیدن به معشوق، یا میلیونرشدن) زندگیاش هدفمند و بامعناست و کسی که هدفی ندارد در پوچی و بیمعنایی روزگار میگذراند. دینباوری نه فقط به زندگی انسانها معنا نمیبخشد بلکه زندگی را پوچ و تهی معرفیکرده و زندگیهای پسینی و خیالی را معنادار و واقعی میداند.
۲- برخی فکرمیکنند اگر خدایی باشد دنیا معنادار و اگر نباشد بیمعنیاست؛ اما وجود خدا علت دنیاست نه معنایش! من اگر یک دوچرخه بسازم وجود من علت دوچرخه است نه هدف و معنای آن. البته میدانید اعتقاد به وجودداشتن یا نداشتن خدا به معنی دینباوری یا دینناباوری نیست. میشود به وجود خدا عقیدهداشت یا ندانمکیش (لاادری) بود ولی دینناباور بود. مثلاً اعتقادداشتهباشیم خدایی دنیا را آفریده اما به فکر دینگستری نبودهاست. جدا از این بهگمانم فرض وجود یا عدم خدا تأثیری بر روی معناداری دنیا ندارد؛ چرا که دلیلی ندارد فکرکنیم خدا همراه دنیا معنایی هم برای دنیا آفریدهباشد.